ویدیو قدیمی را که یک لایه غبار رویش را پوشانده به برق می زنی.صحنه های مربوط به ده سال پیش جلوی چشمانت زنده می شوند. چهره های آشنا و نا آشنااز مقابلت رژه می روند. بعضی هایشان دیگر نیستند و تو اول ها چقدر دلتنگشان می شدی ،ولی حالا چه؟ واقعا خاک سرد است،خاک دلتنگی را سرد می کند و اگر نمی کرد تو می توانستی زندگی ات را از سر بگیری؟
شاید چند سال دیگر بر حسب اتفاق صحنه های فیلمی دیگر از مقابل دیدگان فردی دیگر بگذرد و چند نفر آه بکشند که تو بینشان نیستی و فقط عکس هایت می مانند .
تصویر ها را یکی یکی رد می کنی و خاطره ها از پستوی تاریک ذهنت سرک می کشند و برایت زنده می شوند . وقتی ۷-۸ ساله بودی و فارغ از همه چیز و همه کس می خندیدی ، توی چهره آدم ها زل می زدی .لباس دو بندی با بلوز زرد می پوشیدی که دختر عمه ها قلقلی صدایت کنند و تو برایت مهم نبود
چون کاری را می کردی که دوست داشتی و حالا بزرگ و بزرگتر می شوی . دیگر رهای رها نیستی . حالا انگار حرف دیگران برایت مهم شده .می دانی اشتباه است اما دوست داری همرنگ جماعت شوی که مثلا از قافله عقب نمانی .غافل از این که چند صباح دیگر شاید فقط تصویری از تو بماند و یک قطار کار که دوست داشتی بکنی اما نکردی .به ملاحظه دیگران نکردی .دیگرانی که حالا فقط عکس های تو برایشان مانده است .دیگرانی که برایت فقط آهی سرد می کشند.سرد سرد..
نوشته شده توسط مینا در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 17:16 موضوع | لینک ثابت
پدرم،وقتي كه من...
4سالگي: باباي من ميتونه هركاري رو انجام بده.
5سالگي: باباي من خيلي چيزا مي دونه.
6سالگي: باباي من زرنگ تراز باباي توست.
8سالگي: باباي من همه چيزو هم نمي دونه.
10 سالگي: قديما، اون وقتا كه بابام همسن و سال من بود، مطمئنا همه چيز با حالا فرق داشت.
12 سالگي: اوه ، بله، طبيعتاً، بابا همه چيزو در مورد اون نمي دونه . بابا به قدري پير شده كه ديگه بچگي هاي خودشم فراموش كرده.
14 سالگي: به حرف هاي بابام توجه نكن. اون ديگه از مد افتاده !
21 سالگي: بابام؟خدا مرگم بده ،اون ديگه كاملاً از رده خارجه.
25 سالگي: بابا يه چيزهايي در مورد اون مي دونه ، اما خوب بايد هم بدونه ، چون يه پيرهن هم كه باشه بيشتر از ما پاره كرده.
30 سالگي: شايد بهتر باشه از بابا بپرسيم كه نظرش در اين مورد چيه . از هرچه كه بگذريم، او تجارب زيادي تو زندگي كسب كرده.
35 سالگي: من دست به هيچ كاري نمي زنم مگر اين كه اول با بابام مشورت كنم.
40 سالگي: موندم كه باباي خدابيامرزم كارها رو چه جوري راست و ريس مي كرد. او خيلي عاقل بود، دنيايي تجربه داشت.
50 سالگي: حاضرم همه چيزمو بدم و در عوض بتونم چند لحظه اي در اين مورد با باباي خدابيامرزم مشورت كنم. حيف كه قدر اون همه هوش و ذكاوتش را ندونستم. خيلي چيزا بود كه مي تونستم ازش ياد بگيرم.
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت
دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هرچه عميقتر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم. و بدين ترتيب دانه روييد. دانه دومي گفت: من مي ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم ، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم ،امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم كرداگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را كند؟نه همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود. و بدين ترتيب دانه منتظر ماند. مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين در اوايل بهار بود دانه را ديد و در يك چشم به هم زدن قورتش داد. نتيجه اخلاقي:آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند.
نوشته شده توسط مینا در جمعه 14 تیر1387 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت
ما ه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟
اين شعر قشنگ رو از وبلاگ -خشن اما خونسرد- برداشتم كه تو پيوندا هم هست.![]()
نوشته شده توسط مینا در شنبه 8 تیر1387 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت
گریه کردم مثل ابرا بی تو مادر
شد دل من جای غصه ها بی تو مادر
رسول خدا گفت بهشت زیر پای توست بخواب مادر
برای همیشه قلبم فقط جای توست بخواب مادر
رفتی و من تنها ماندم
باغصه هام و غم هام ماندنم
گر که تو را آزردم مادر حلالم کن
بعد از تو من بی پناهم
ای که بودی تکیه گاهم
خیز و بنگر اشک و آهم
مادر حلالم کن
سامي يوسف
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت
روزی زیبایی وزشتی در ساحل دریا با هم دیدار کردند و بهم گفتند:
برویم در دریا تن بشوییم. آنها برهنه شدند و در آب شنا کردند.پس از مدتی ،زشتی به ساحل برگشت و لباسهای زیبای را بر تن کرد و رفت.
زیبایی نیز از دریا بیرون آمد ،جامه خود را نیافت. او از برهنگی خویش بسیارشرمگین بود،ناچار خود را با جامه زشتی پوشاند و به راه خود رفت.
وتا امروز مردان و زنان یکی از آن دو را به جای دیگری می گیرند .
اما هنوز افرادی هستند که سیمای زیبایی را دیده اند و او را صرف نظر از جامه اش می شناسند . بعضی ها ه چهره زشتی را می شناسند، و لباس ها ،اورا از چشم اینان پنهان نمی دارند.
عارفانه ها(جبران خلیل جبران
)
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت
امروز رفتم دندانپزشكي . دكتر دوباره گير داده بود دندون هاي عقلتو بايد جراحي كني . منم كه يه هفته بود با خودم كلنجار رفته بودم ، محكم و بااراده گفتم باشه ميكشم. دكترم گفت پس برو يه عكس از دندونت بگير ، بيار تا طبقه پايين برات بكش. يه دفه كم آوردم گفتم دكتر جون چه عجله ايه . حالا ما يه چيزي گفتيم . مامانم هم گفت نه آقاي دكتر همين الان مي آد ميكشه. منم ديدم نميشه كاريش كرد خلاصه همين جوري زير لب دعا مي خوندم . آخه من نمي دونم چرا از اين كه آمپول به لثه بخوره بدم ميآد. رفتم نشستم . آمپوله رو كه آورد مي خواستم در برم .ديدم نميشه ضايس . چشمامو بستم .تابالاخره زد. ولي خودمونيما اصلا درد نداشت . بعضي وقتا آدم از يه چيزايي مي ترسه كه بعدا مي فهمه چقدر مسخره بوده . حالا فعلا تا همه رو بكشه يه سه هفته اي بساط دندون درد دارم.
ديگه جونم براتون بگه مامانمو ذله كردم بس كه گفتم برو فيلم بگير ، بستني بگير، تخمه بگير. هرروز دعا مي كنه مدرسه ها زودتر باز بشه كه از دست من و آبجيم راحت بشه.
نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 2 تیر1387 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
کسی که دلنوشته هایش را در اینجا ثبت می کند را مینا صدا می کنند . هفده ساله که قرار است داروساز شود.پدرش را دوست دارد ولی عاشق مادرش است.همشهری جوان و تخمه و سینما رو هم خیلی دوست دارد
فهرست اصلی
دوستان
آموزش عربي
شيرين تر از اين نيست
حميد محمدي
كامران نجف زاده
دردم از يار است و...
ديرتش باد
تنهاتر از هميشه
كمكم كنيد
آدمك
ما محكوميم به دل شكستن..
سيندرلا
خشن اما خونسرد
يادداشت هاي يك آدم عجيب و غريب
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY